Archive for the ‘خودکشی’ Category

یادآوری

اکتبر 22, 2007

برای خودکشی کردن، همیشه لحظه‌ی آخر خیلی مهمه. چون اون‌ موقع واقعا می‌بینی که داری به مرگ نزدیک می‌شی و از اونجایی که (میل به زندگی و جاودانگی توسط خداوند بیکار و نادان در وجود انسان نهادینه شده و انسان بطور کاملا غریزی هرگونه عاملی رو که موجب مرگ او می‌شود، از خود دور می‌کند)، خودت رو از انجام این کار منع می‌کنی و به بهانه‌های مختلف، که اتفاقا، دقیقا در همین لحظه به ذهنت می‌رسند، اینکارو به دفعات دیگه‌ای موکول می‌کنی. شاید هم اصلا به کلی منصرف بشی و دیگه حتی فکرش رو هم نکنی.
بنابراین اگه بتونی تا آخرین لحظه، تمام دلایلت رو تو ذهنت مرور کنی و اونها رو فراموش نکنی، می‌تونی بخوبی از پس این کار بربیای. گفتم فراموش نکنی، چون معمولا تو اون لحظه اونقدر تحت فشار هستی که حتی یادت میره چرا داری دست به یک چنین کار وحشتناکی می‌زنی. یادت میره تو زندگی‌ات چه مسیری رو طی کردی که به اینجا رسیدی.
برای همین سعی کن به روزهای بدی که در انتظارتند فکر کنی و بیاد داشته باش که دوباره درد و رنجها به استقبالت می‌آیند و تو باید تمام عمر اونها رو در جایی کثیف بنام دنیا تحمل کنی.

اشتباه

اکتبر 22, 2007

کاش منم می‌تونستم مثه بیشتر مردم معمولی جامعه‌ی کثیفم، سرمو بندازم پایین و فقط برای سیرکردن شکمم، از صبح تا شب دنبال یه لقمه نون سگدو بزنم. ای کاش می‌تونستم هر کار پست و بی‌ارزشی رو که بهم پیشنهاد می‌کردند، براحتی قبول کنم و به یه درآمد بخور نمیر قانع بشم، بعدش هم خدای خودمو شکر کنم و معتقد باشم «کار بزرگترین عبادت است».
من هیچوقت گول مزخرفات اون کله‌گنده‌های عوضی رو که برای اداره‌ی کشور می‌تونستند بذر هر دروغی رو تو ذهن مردم ساده و بیچاره بکارند، نخوردم. چیزهایی رو فهمیده بودم که یک آدمی مثه من، هرگز نمی‌بایست می‌فهمید تا بتونه راحت برای هر حرومزاده‌ای کار کنه و حقش رو از اونها گدایی کنه. فهمیده بودم چرا به مردم درس قناعت می‌دادند. فهمیده بودم چرا بهشون یاد می‌دادند که هر چقدر هم که در بدبختی و فلاکت بسر می‌برند، دعا و نیایش و صبر و شکر خدا رو فراموش نکنند. یا اینکه چرا به اونها می‌گفتند…. یه روزی، یه نفر با لباس سبز و شمشیر بدست می‌آید و دنیا رو از پلیدیها پاک می‌کند.پیامبر به دستهای کارگر بوسه می‌زند…. و هزاران دروغ دیگه که مردم ساده و بیچاره بهشون اعتقاد داشتند و حتی حاضر بودند بخاطر این دروغها جون خودشون رو هم فدا کنند.
من هرگز نتونستم این خزعبلات رو قبول کنم. چون اگه اینکارو می‌کردم در واقع خودمو گول زده بودم. اینکار وجدانمو آزار می‌داد و باعث می‌شد فکر کنم یه احمقم.
ولی شاید اگه می‌تونستم مثه بقیه به یک مشت دروغ ایمان بیارم…
اگه می‌تونستم خودمو گول بزنم و تا آخر عمر فقط برای زنده‌ موندن کار کنم…
الآن……. خودکشی نکرده بودم و زنده بودم…

آرزوهایت را فراموش نکن

اکتبر 22, 2007

چقدر دلم می‌خواست می‌تونستم یکی دو ماه دیگه زندگی کنم. ولی حیف که دیگه یواش یواش باید انرژیمو منتقل کنم. هر چقدر تلاش می‌کنم تا دلیلی برای خودکشی نکردن پیدا کنم، موفق نمی‌شم. هر چند اگه دلیلی هم پیدا بشه زیاد دووم نمی‌یاره و فقط مرگمو به تاخیر می‌ندازه. در ضمن تجربه بهم میگه هیچوقت دنبال یه امید تازه نگردم چون اونوقت سخت‌تر می‌تونم از این دنیا دل بکنم. دیگه الآن بخوبی یاد گرفتم که امیدواری، فقط، بهونه‌ای برای خودکشی نکردنه و فقط می‌تونه آدمها رو چند صباحی بیشتر زنده نگه داره. زندگیم شده ج… زدن و سیگار کشیدن. دیگه واقعا هیچ آرزویی ندارم که بخوام برای رسیدن بهش، تلاش کنم. شدم مثه یه اعدامی که هر روز منتظر شنیدن دستور اجرای حکم اعدامشه. تا حالا بارها و بارها زنده موندنمو به یه بهونه‌ای تمدید کردم. مثلا یادمه زمستونه 84، فقط بخاطر جام جهانی 2006 خودکشی نکردم. خب بهر حال هرچقدر هم که ناامید و افسرده باشم، فوتبالو دوست دارم.
ولی این دفعه اوضاع یه جور دیگه‌ست….
روحم اونقدر بزرگ شده که دیگه جسمم نمی‌تونه اونو تو خودش نگه داره….
ترس از آینده داره دیوونم می‌کنه….
هر چی زمان می‌گذره وضعیت بدتر می‌شه….
روزهای بدی که در انتظارم‌اند، دائم صدام می‌زنند….
هیچ انگیزه‌ای… هیچ دلیلی… هیچ امیدی…
ای کاش آرزوهای دوران کودکیم دوباره زنده می‌شدند…
ولی حیف که حتی یادم نمی‌آد چه آرزوهایی داشتم…