کاش منم میتونستم مثه بیشتر مردم معمولی جامعهی کثیفم، سرمو بندازم پایین و فقط برای سیرکردن شکمم، از صبح تا شب دنبال یه لقمه نون سگدو بزنم. ای کاش میتونستم هر کار پست و بیارزشی رو که بهم پیشنهاد میکردند، براحتی قبول کنم و به یه درآمد بخور نمیر قانع بشم، بعدش هم خدای خودمو شکر کنم و معتقد باشم «کار بزرگترین عبادت است».
من هیچوقت گول مزخرفات اون کلهگندههای عوضی رو که برای ادارهی کشور میتونستند بذر هر دروغی رو تو ذهن مردم ساده و بیچاره بکارند، نخوردم. چیزهایی رو فهمیده بودم که یک آدمی مثه من، هرگز نمیبایست میفهمید تا بتونه راحت برای هر حرومزادهای کار کنه و حقش رو از اونها گدایی کنه. فهمیده بودم چرا به مردم درس قناعت میدادند. فهمیده بودم چرا بهشون یاد میدادند که هر چقدر هم که در بدبختی و فلاکت بسر میبرند، دعا و نیایش و صبر و شکر خدا رو فراموش نکنند. یا اینکه چرا به اونها میگفتند…. یه روزی، یه نفر با لباس سبز و شمشیر بدست میآید و دنیا رو از پلیدیها پاک میکند.… پیامبر به دستهای کارگر بوسه میزند…. و هزاران دروغ دیگه که مردم ساده و بیچاره بهشون اعتقاد داشتند و حتی حاضر بودند بخاطر این دروغها جون خودشون رو هم فدا کنند.
من هرگز نتونستم این خزعبلات رو قبول کنم. چون اگه اینکارو میکردم در واقع خودمو گول زده بودم. اینکار وجدانمو آزار میداد و باعث میشد فکر کنم یه احمقم.
ولی شاید اگه میتونستم مثه بقیه به یک مشت دروغ ایمان بیارم…
اگه میتونستم خودمو گول بزنم و تا آخر عمر فقط برای زنده موندن کار کنم…
الآن……. خودکشی نکرده بودم و زنده بودم…