Archive for دسامبر, 2007

المپیک بدون آیدین

دسامبر 28, 2007

خیلی وقت نبود که می‌شناختمش، اما تو همین مدت کم، دیوونه‌ی بازیش شده بودم. بازیش تو تیم ملی بسکتبالمون واقعا بی‌نظیر بود. اون حقیقتا ستون اصلی تیم بود. حرکاتش منو مسحور می‌کرد. اگه بگم از بازیکنای NBA چیزی کم نداشت، دروغ نگفتم. خودش و برادرش همه‌کاره‌ی تیم بودن.
آیدین… آیدین نیکخواه بهرامی…
باور کردنش غیرممکنه… چطور میشه قبول کرد که دیگه اونو تو تیم ملی نمی‌بینیم…؟ بازیهای بی‌نظیرشو… سه‌گامهای سریعشو… سه‌امتیازیهای بی‌نقصشو… و برشهای ویرانگرشو…
آیدین امروز بر اثر سانحه‌ی رانندگی جان خودش رو از دست داد.
امسال اون و دیگر بازیکنای خوبمون، مثه حامد حدادی، مهدی کامرانی، حامد آفاق، اوشین ساهاکایان و بقیه، که هر کودمشون به تنهایی برای ما سرمایه‌اند، تونستن برای اولین بار قهرمان آسیا بشن و جواز حضور در المپیک پکن رو کسب کنن.
اما ای کاش هزار سال قهرمان نمی‌شدن ولی آیدین زنده بود.
امروز مرگ او در میان خبرهای مهم و تاپ نبود. شاید خود او هم اصلا برای این حروم‌زاده‌ها خیلی مهم نبود. خبر درگذشت قهرمان ملی‌مون در میان جشن و سرور مسلمونهای کثافت، گم شد. در میان خبر ترور بی‌نظیر‌بوتو… شهادت چند جوان فلسطینی… که شاید مهمتر از آیدین عزیز باشن…
آره اونا همیشه مهمترند… و عزیزتر…
عزیزتر از آدمهای خودمون… جوونای خودمون… آیدین خودمون…

روحت شاد… یادت گرامی… آیدین همیشه عزیز…

وای از دست این دهه هفتادی‌ها

دسامبر 25, 2007

وقتی چشم باز کردم، هفت ماه از جنگ می‌گذشت.
تمام بچگی‌ام تو ترس و دلهره و اضطراب سپری شد.
اسم صدام رو زودتر از اسم پدر مادرم یاد گرفتم.
تنها آهنگی که می‌شنیدم، آژیر حمله‌های هوایی بود.
هر سال وقتی 31 شهریور می‌رسه و بمناسبت سالروز شروع جنگ‌ تحمیلی همون آژیر معروف رو از رادیو و تلویزیون پخش می‌کنند، تنم می‌لرزه و اون زخم کهنه‌ای که از این ناقوس مرگ روی روحم نقش بسته، سر باز می‌کنه.
اونوقتها زندگی‌ام هیچ رنگی‌ نداشت. تمام کارتونهایی که می‌دیدم، سیاه سفید و خاکستری بودند.
تو مدرسه دائم منتظر شنیدن آژیر خطر بودیم و هر لحظه ممکن بود مدرسه‌ی ما هم به همراه فرودگاه مهرآباد و محله‌های اطرافش برن رو هوا.
یادمه آخرین روزهای جنگ، تمام مدارس رو به مدت یک یا دو ماه تعطیل کردند و وظیفه‌ی مقدس آموزش و پرورش ما نوگلان بدبخت رو سپردند به دستهای پر توان صدا و سیما. فکرش رو بکنید، از تو تلویزیون بهت آن مرد داس دارد یاد بدهند.

وای…
بچگی من… بازیهای من… دبستان من… دهه‌ی من…
دهه‌ی بچگی من… دهه‌ی شصت…
دهه‌ی شصتی که این روزها بعضی‌ها بهش میگن ‌دهه‌ی شست
دهه‌ای ک بچه‌هاش قربانی جهالتهای آدمهای دهه‌های قبل بودند.
اما همین قربانی‌های دیروز، شدند مقصرین امروز. تمام بدبختبها و گرفتاریها و عقب‌ماندگیها رو انداختند تقصیر اونا. زندگی گاییده شده و گندیده رو سپردند دستشون و میگن: حالا درستش کنید.
همین‌جوریه دیگه، بالاخره بعضیها باید یه طوری خلأهای روانی‌شونو پر کنند. خصوصا اگه دست به قلم هم باشند و از قضا طرفدار هم داشته باشند.
لابد ما هم ده سال دیگه باید بگیم امان از دست این دهه هفتادی‌ها.