برای خودمان منجیای خیالی ساختیم و به امید آمدنش دنیایمان را غرق در سیاهی و تباهی کردیم…
این بود تمام پیشرفت ما…
Archive for اکتبر, 2007
تمام پیشرفت ما
اکتبر 22, 2007اجناس
اکتبر 22, 2007…شک نیست که زمین
به سخت کوشی چیزهایی دیگر زایید
از زهدان ابدیاش :
مس میمیرد ، منگنز میگرید
نفت ناقوس نهایی مرگ است
آهن به زغال خدانگهدار میگوید
زغال حفرههایش را میبندد
اکنون این قرن
با ماشینهای جنگی دیگر میکشد :
بگذار تا مرگ را با ابزاری دیگر آغاز کنیم
و خون را بکشانیم بر کشتیهای دیگر
پابلو نرودا
یادآوری
اکتبر 22, 2007برای خودکشی کردن، همیشه لحظهی آخر خیلی مهمه. چون اون موقع واقعا میبینی که داری به مرگ نزدیک میشی و از اونجایی که (میل به زندگی و جاودانگی توسط خداوند بیکار و نادان در وجود انسان نهادینه شده و انسان بطور کاملا غریزی هرگونه عاملی رو که موجب مرگ او میشود، از خود دور میکند)، خودت رو از انجام این کار منع میکنی و به بهانههای مختلف، که اتفاقا، دقیقا در همین لحظه به ذهنت میرسند، اینکارو به دفعات دیگهای موکول میکنی. شاید هم اصلا به کلی منصرف بشی و دیگه حتی فکرش رو هم نکنی.
بنابراین اگه بتونی تا آخرین لحظه، تمام دلایلت رو تو ذهنت مرور کنی و اونها رو فراموش نکنی، میتونی بخوبی از پس این کار بربیای. گفتم فراموش نکنی، چون معمولا تو اون لحظه اونقدر تحت فشار هستی که حتی یادت میره چرا داری دست به یک چنین کار وحشتناکی میزنی. یادت میره تو زندگیات چه مسیری رو طی کردی که به اینجا رسیدی.
برای همین سعی کن به روزهای بدی که در انتظارتند فکر کنی و بیاد داشته باش که دوباره درد و رنجها به استقبالت میآیند و تو باید تمام عمر اونها رو در جایی کثیف بنام دنیا تحمل کنی.
اشتباه
اکتبر 22, 2007کاش منم میتونستم مثه بیشتر مردم معمولی جامعهی کثیفم، سرمو بندازم پایین و فقط برای سیرکردن شکمم، از صبح تا شب دنبال یه لقمه نون سگدو بزنم. ای کاش میتونستم هر کار پست و بیارزشی رو که بهم پیشنهاد میکردند، براحتی قبول کنم و به یه درآمد بخور نمیر قانع بشم، بعدش هم خدای خودمو شکر کنم و معتقد باشم «کار بزرگترین عبادت است».
من هیچوقت گول مزخرفات اون کلهگندههای عوضی رو که برای ادارهی کشور میتونستند بذر هر دروغی رو تو ذهن مردم ساده و بیچاره بکارند، نخوردم. چیزهایی رو فهمیده بودم که یک آدمی مثه من، هرگز نمیبایست میفهمید تا بتونه راحت برای هر حرومزادهای کار کنه و حقش رو از اونها گدایی کنه. فهمیده بودم چرا به مردم درس قناعت میدادند. فهمیده بودم چرا بهشون یاد میدادند که هر چقدر هم که در بدبختی و فلاکت بسر میبرند، دعا و نیایش و صبر و شکر خدا رو فراموش نکنند. یا اینکه چرا به اونها میگفتند…. یه روزی، یه نفر با لباس سبز و شمشیر بدست میآید و دنیا رو از پلیدیها پاک میکند.… پیامبر به دستهای کارگر بوسه میزند…. و هزاران دروغ دیگه که مردم ساده و بیچاره بهشون اعتقاد داشتند و حتی حاضر بودند بخاطر این دروغها جون خودشون رو هم فدا کنند.
من هرگز نتونستم این خزعبلات رو قبول کنم. چون اگه اینکارو میکردم در واقع خودمو گول زده بودم. اینکار وجدانمو آزار میداد و باعث میشد فکر کنم یه احمقم.
ولی شاید اگه میتونستم مثه بقیه به یک مشت دروغ ایمان بیارم…
اگه میتونستم خودمو گول بزنم و تا آخر عمر فقط برای زنده موندن کار کنم…
الآن……. خودکشی نکرده بودم و زنده بودم…
آرزوهایت را فراموش نکن
اکتبر 22, 2007چقدر دلم میخواست میتونستم یکی دو ماه دیگه زندگی کنم. ولی حیف که دیگه یواش یواش باید انرژیمو منتقل کنم. هر چقدر تلاش میکنم تا دلیلی برای خودکشی نکردن پیدا کنم، موفق نمیشم. هر چند اگه دلیلی هم پیدا بشه زیاد دووم نمییاره و فقط مرگمو به تاخیر میندازه. در ضمن تجربه بهم میگه هیچوقت دنبال یه امید تازه نگردم چون اونوقت سختتر میتونم از این دنیا دل بکنم. دیگه الآن بخوبی یاد گرفتم که امیدواری، فقط، بهونهای برای خودکشی نکردنه و فقط میتونه آدمها رو چند صباحی بیشتر زنده نگه داره. زندگیم شده ج… زدن و سیگار کشیدن. دیگه واقعا هیچ آرزویی ندارم که بخوام برای رسیدن بهش، تلاش کنم. شدم مثه یه اعدامی که هر روز منتظر شنیدن دستور اجرای حکم اعدامشه. تا حالا بارها و بارها زنده موندنمو به یه بهونهای تمدید کردم. مثلا یادمه زمستونه 84، فقط بخاطر جام جهانی 2006 خودکشی نکردم. خب بهر حال هرچقدر هم که ناامید و افسرده باشم، فوتبالو دوست دارم.
ولی این دفعه اوضاع یه جور دیگهست….
روحم اونقدر بزرگ شده که دیگه جسمم نمیتونه اونو تو خودش نگه داره….
ترس از آینده داره دیوونم میکنه….
هر چی زمان میگذره وضعیت بدتر میشه….
روزهای بدی که در انتظارماند، دائم صدام میزنند….
هیچ انگیزهای… هیچ دلیلی… هیچ امیدی…
ای کاش آرزوهای دوران کودکیم دوباره زنده میشدند…
ولی حیف که حتی یادم نمیآد چه آرزوهایی داشتم…
لحظات
اکتبر 21, 2007وقتی میخوام بنویسم تمام مویرگهام به تکاپو میافتند، برای همین همه انرژیم صرف آروم کردن اونها میشه و دیگه نیرویی برای نوشتن باقی نمیمونه. برای همینه که ترجیح میدهم بیشتر دقایق و لحظاتمو صرف فکر کردن کنم. فکر کردن به اینکه چی بنویسم.
پرومته
اکتبر 21, 2007پرومته نیمه خدایی است مهربان که بر انسان ناتوان اولیه رحم میآورد و آتش را که نزد خدایان در کوه اولمپ است، دزدانه به انسان میبخشد. خدایان از عمل او آگاه میشوند. زئوس (خدای خدایان) به کیفر عملش، او را در کوه قفقاز به بند میکشد و عقابی را بر او میگمارد که هر روز جگرش را نوک بزند و بخورد. فردا جگر دیگری در سینهاش مینهادند و عقاب دوباره خوردن جگرش را آغاز میکرد.
این مطلب خلاصهای بود از نمایشنامه «پرومته در زنجیر»، اثر (اشیل) تراژدی نویس مشهور یونانی، قرن (5ق.م). او نخستین کسی بود که پس از«تسپیس» هنر تراژدی را تکامل بخشید و بازیگر دوم را وارد صحنه کرد. موضوع بیشتر نمایشنامههای او، رویارویی خدایان با یکدیگر و مساله تقدیر است. او در تراژدیهایش به عمیقترین مسائل مذهبی و اخلاقی میپردازد: سرشت خدایان، مساله شر و مسئولیت انسانی. چند نمایشنامه از او بجا مانده که از قدیمیترین نمایشنامههای جهان هستند: «ملتمسان»، «ایرانیان»، «هفت دشمن تب» و تریلوژی «اورستیا».