من هنوز زندهام…
من هنوز زندهام
آگوست 29, 2009 با هوماننوروز غیر ایرانی
مارس 20, 2008 با هومانسال 86 هم تموم شد و یه ساله پر از تیرگی و نگونبختی دیگه برای این مردم بینوا شروع شد. البته رسم بر اینه که سال نو رو تبریک بگیم، بهم sms های باحال بدیم.. بپریم بالا پایین.. بزنیم تو سرمون.. و خیر سرمون خوش باشیم. اما آدم تو تلویزیون یه چیزایی میبینه که واقعا سرش درد میگیره….
بعد از سالتحویل، طبق روال همهی سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی من، سخنرانی مردی برای تمام شبکهها به نحو احسنالحالی اجرا شد و بعد از اون هم نرخ بیکاری توسط استاد ارجمند، آقای دکتر… فیلسوف… شاعر… نویسنده… نمایشنامهنویس… محقق… پژوهشگر و انرژی هستهای حق مسلم ماسته معاصر… پرزیدنت احمدینژاد، تکرقمی شد.
از زر زرهای اینا که بگذریم، آزار دهندهترین چیز برای من اینه که عید مثلا باستانی و ایرانیمون هم با جملات عربی شروع میشه…( یا مقلبالمتقلبا و المدبرالمتدبرا والحسن و الحسین و صلوات بر هرچی عرب.)
اقدام شبکه 4 هم که واقعا در نوع خودش بینظیر بود. سر سال تحویل داشت تواشیح پخش می کرد… وقتی یه مشت عرب، مملکت رو تسخیر کرده باشند همین میشه دیگه…
آخه این نوروز کجاش ایرانیه؟
تا وقتی ایران از شر این اعراب کثافت خلاص نشده، واسه من هیچ نوروزی معنی نداره…
لحظات
فوریه 29, 2008 با هومانزندگی از شکستهای بیشماری تشکیل شده که میشه پیروزیهایی رو هم در لابلایشان پیدا کرد. شکستها همیشه هستند و اگه نخوای هم گریبانت رو میگیرند، ولی برای بدست آوردن پیروزیها………..
شاید بهتر باشه اصلا بهشون فکر نکنی و به شکست خوردن ادمه بدی.
مشق شب
فوریه 28, 2008 با هومانهنوز حرفهایی رو که معلم دینیمون در مورد دین و مذهب و خدا و پیغمبر بهمون میزد خوب یادمه. از همون روزها یعنی روزهایی که قدرت تجزیه و تحلیل مسائل رو نداشتیم و فقط فکربازیهای بچهگانهی خودمان بودیم، یه مشت خزعبل و مزخرف رو فرو میکردند تو مغزمون و جواب همهی سوالهایی رو که بطور فطری در سر داشتیم، با چند حدیث و روایت مسخره از این امام و اون امام میدادند تا ما رو برای زندگی در جامعهای مفلوک که اتفاقا به دلیل همین حرفها که مغز آدمهارو تسخیر کرده و صدها سال اونا رو از رسیدن به بسیاری پیشرفتها بازداشتهبود، آماده کنند. اون حرفها در واقع بذرهای درخت اسلام بودند که میبایست با دقت خاصی در مزرعهی پاک و دست نخوردهی ذهن ما بچهها کاشته شوند.
انتظار، احساس گناه، ترس از مجازات شدن توسط خدا، محدودیت، قناعت…
اینها همه مفاهیمی هستند که نه فقط در دوران کودکی من، بلکه از زمانیکه پای اعراب مسلمان به خاک این سرزمین باز شد، تا حال، توسط حرومزادههایی که خودشون رو نمایندهی تامالاختیار خداوند بر روی زمین معرفی کردند، به ذهن همهی آدمها تزریق میشوند تا جرات و قدرت پرسیدن بسیاری از سوالهایی رو که اساس ترقی و تعالی آدمهاست، از آنها بگیرند.
هدف از آفرینش انسان چیزی نیست جز پرستیدن پروردگار…
بعد از مرگ آدمهای خوب به بهشت، و آدمهای بد به جهنم میروند…
دل به این دنیای فانی و لذتهای زودگذرش نبندید تا در آخرت سعادتمند شوید…
و هزاران حرف پوچ و بیاساس دیگه که هیچ منشاء مشخصی ندارند.
اینها مشقهای ما هستند که باید هر شب چند بار از رویشان بنویسیم و هیچ سؤالی هم نپرسیم از ترس اینکه مبادا در آخرتی که معلوم نیست وجود دارد یا نه، سیخ داغ در یک جایی از ما فرو رود…
المپیک بدون آیدین
دسامبر 28, 2007 با هومانخیلی وقت نبود که میشناختمش، اما تو همین مدت کم، دیوونهی بازیش شده بودم. بازیش تو تیم ملی بسکتبالمون واقعا بینظیر بود. اون حقیقتا ستون اصلی تیم بود. حرکاتش منو مسحور میکرد. اگه بگم از بازیکنای NBA چیزی کم نداشت، دروغ نگفتم. خودش و برادرش همهکارهی تیم بودن.
آیدین… آیدین نیکخواه بهرامی…
باور کردنش غیرممکنه… چطور میشه قبول کرد که دیگه اونو تو تیم ملی نمیبینیم…؟ بازیهای بینظیرشو… سهگامهای سریعشو… سهامتیازیهای بینقصشو… و برشهای ویرانگرشو…
آیدین امروز بر اثر سانحهی رانندگی جان خودش رو از دست داد.
امسال اون و دیگر بازیکنای خوبمون، مثه حامد حدادی، مهدی کامرانی، حامد آفاق، اوشین ساهاکایان و بقیه، که هر کودمشون به تنهایی برای ما سرمایهاند، تونستن برای اولین بار قهرمان آسیا بشن و جواز حضور در المپیک پکن رو کسب کنن.
اما ای کاش هزار سال قهرمان نمیشدن ولی آیدین زنده بود.
امروز مرگ او در میان خبرهای مهم و تاپ نبود. شاید خود او هم اصلا برای این حرومزادهها خیلی مهم نبود. خبر درگذشت قهرمان ملیمون در میان جشن و سرور مسلمونهای کثافت، گم شد. در میان خبر ترور بینظیربوتو… شهادت چند جوان فلسطینی… که شاید مهمتر از آیدین عزیز باشن…
آره اونا همیشه مهمترند… و عزیزتر…
عزیزتر از آدمهای خودمون… جوونای خودمون… آیدین خودمون…
روحت شاد… یادت گرامی… آیدین همیشه عزیز…
وای از دست این دهه هفتادیها
دسامبر 25, 2007 با هومانوقتی چشم باز کردم، هفت ماه از جنگ میگذشت.
تمام بچگیام تو ترس و دلهره و اضطراب سپری شد.
اسم صدام رو زودتر از اسم پدر مادرم یاد گرفتم.
تنها آهنگی که میشنیدم، آژیر حملههای هوایی بود.
هر سال وقتی 31 شهریور میرسه و بمناسبت سالروز شروع جنگ تحمیلی همون آژیر معروف رو از رادیو و تلویزیون پخش میکنند، تنم میلرزه و اون زخم کهنهای که از این ناقوس مرگ روی روحم نقش بسته، سر باز میکنه.
اونوقتها زندگیام هیچ رنگی نداشت. تمام کارتونهایی که میدیدم، سیاه سفید و خاکستری بودند.
تو مدرسه دائم منتظر شنیدن آژیر خطر بودیم و هر لحظه ممکن بود مدرسهی ما هم به همراه فرودگاه مهرآباد و محلههای اطرافش برن رو هوا.
یادمه آخرین روزهای جنگ، تمام مدارس رو به مدت یک یا دو ماه تعطیل کردند و وظیفهی مقدس آموزش و پرورش ما نوگلان بدبخت رو سپردند به دستهای پر توان صدا و سیما. فکرش رو بکنید، از تو تلویزیون بهت آن مرد داس دارد یاد بدهند.
وای…
بچگی من… بازیهای من… دبستان من… دههی من…
دههی بچگی من… دههی شصت…
دههی شصتی که این روزها بعضیها بهش میگن دههی شست
دههای ک بچههاش قربانی جهالتهای آدمهای دهههای قبل بودند.
اما همین قربانیهای دیروز، شدند مقصرین امروز. تمام بدبختبها و گرفتاریها و عقبماندگیها رو انداختند تقصیر اونا. زندگی گاییده شده و گندیده رو سپردند دستشون و میگن: حالا درستش کنید.
همینجوریه دیگه، بالاخره بعضیها باید یه طوری خلأهای روانیشونو پر کنند. خصوصا اگه دست به قلم هم باشند و از قضا طرفدار هم داشته باشند.
لابد ما هم ده سال دیگه باید بگیم امان از دست این دهه هفتادیها.
زندگی
نوامبر 3, 2007 با هومانزندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد…
سهراب سپهری
تمام پیشرفت ما
اکتبر 22, 2007 با هومانبرای خودمان منجیای خیالی ساختیم و به امید آمدنش دنیایمان را غرق در سیاهی و تباهی کردیم…
این بود تمام پیشرفت ما…
اجناس
اکتبر 22, 2007 با هومان…شک نیست که زمین
به سخت کوشی چیزهایی دیگر زایید
از زهدان ابدیاش :
مس میمیرد ، منگنز میگرید
نفت ناقوس نهایی مرگ است
آهن به زغال خدانگهدار میگوید
زغال حفرههایش را میبندد
اکنون این قرن
با ماشینهای جنگی دیگر میکشد :
بگذار تا مرگ را با ابزاری دیگر آغاز کنیم
و خون را بکشانیم بر کشتیهای دیگر
پابلو نرودا
یادآوری
اکتبر 22, 2007 با هومانبرای خودکشی کردن، همیشه لحظهی آخر خیلی مهمه. چون اون موقع واقعا میبینی که داری به مرگ نزدیک میشی و از اونجایی که (میل به زندگی و جاودانگی توسط خداوند بیکار و نادان در وجود انسان نهادینه شده و انسان بطور کاملا غریزی هرگونه عاملی رو که موجب مرگ او میشود، از خود دور میکند)، خودت رو از انجام این کار منع میکنی و به بهانههای مختلف، که اتفاقا، دقیقا در همین لحظه به ذهنت میرسند، اینکارو به دفعات دیگهای موکول میکنی. شاید هم اصلا به کلی منصرف بشی و دیگه حتی فکرش رو هم نکنی.
بنابراین اگه بتونی تا آخرین لحظه، تمام دلایلت رو تو ذهنت مرور کنی و اونها رو فراموش نکنی، میتونی بخوبی از پس این کار بربیای. گفتم فراموش نکنی، چون معمولا تو اون لحظه اونقدر تحت فشار هستی که حتی یادت میره چرا داری دست به یک چنین کار وحشتناکی میزنی. یادت میره تو زندگیات چه مسیری رو طی کردی که به اینجا رسیدی.
برای همین سعی کن به روزهای بدی که در انتظارتند فکر کنی و بیاد داشته باش که دوباره درد و رنجها به استقبالت میآیند و تو باید تمام عمر اونها رو در جایی کثیف بنام دنیا تحمل کنی.